( آلونک )
نویسنده: مسعود گرجی - چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥

من اين مو ها رو تو آسياب سفيد نكردم

من چند تا پيراهن از تو بيشتر پاره كردم……

ديگه بسه ، همون يكبار ازدواج براي همه عمرم بسه، ديگه به هيچ كس اطمينان ندارم…..

عشق ؟ من كه ديگه به هيچكس دل نمي بندم ، اصلا از هر چه عشقه بيزارم…..

خواهش ميكنم جلو من ديگه اسم صداقت و يكرنگي رو نيارين…..

تواين دوره زمونه بايد…..

اصلا ميدونيد من به اين نتيجه رسيدم كه………….

آخه ميدونين ، مردها همه شون ……

زنها همه ………..

همه اينها نشون ميده كه ما چقدر به تجارب مون افتخار ميكنيم و چه اندازه به اونها متكي هستيم.

اما واقعا چقدر ميشه به تجارب اعتماد كرد؟

چقدر بايد به آنها متكي بود؟

چقدر بايد ملاك تصميم گيري هاي امروزمون تجارب ديروز باشند ؟

آيا اصلا اونها درست شكل گرفتن ؟

ممكن نيست نتيجه يك برداشت غلط ، و يا محدود به زمان و شرايط خاص خودشون باشن ؟

ممكن نيست تجربه هاي گذشته ، ما رو از اشتباهي به اشتباه ديگه ، اما با شكل و شمايل جديد سوق بدن؟

….
مسعود گرجی
گیرم که ز پنداشت برستی آخر / آن(بت) که ز پنداشت برستی باقی ست
کدهای اضافی کاربر :