صبح با شنیدن صدای زنگ عادت ، ( من ) از لابلای رختخواب بیرون می خزد ، آبی به سر و صورت می زند و خود را در آئینه ورانداز می کند .
در حین خوردن صبحانه چند کلامی با من های کوچکتر رد و بدل می شود
او با عجله شال و کلاه کرده و از در خانه بیرون میزند تا خود را به اولین ایستگاه اتوبوس برساند
در بین راه از کنار چند من کوچک و بزرگ می گذرد که یا نمی بیندشان و یا دیده نمیشود
اتوبوسٍ مملو از من می ایستد و او با تحملٍ چند نگاه تند ، به سختی در بین من های دیگر جا باز می کند
همهمه من ها لحظه به لحظه بیشتر میشود
و من بیچاره چنان به شیشه اتوبوس چسبانیده شده که چاره ای جز دیدن بیرون ندارد
در پیاده رو دو من را می بیند که حلقه در انگشتانشان دارند و گره در ابروان
من ها یی را می بیند که راه را بر دیگران می بندند تا چند تومانی کاسب شوند
و من ی که به دنبال زمان میدود
من هایی که سوار بر دوچرخه و موتور سیکلت از بین من های پیاده متوقعانه مارپیچ میروند
من ی از چراغ قرمز می گذرد
و من های دیگر دست اعتراض بالا می برند
و صدای بلند صوت منی که وسط چهارراه حق تقسیم می کند
چشمش به روزنامه ای در دست من مسن تری می افتد . که از ....... چند هزار میلیارد تومانی توسط چند من نوشته
و از ملاقات دوستانه ی چند من با یکدیگر
و اجتماع هزاران من قرمز و آبی
ناگهان در بین جمعیت معلم ادبیات دوران مدرسه را میبیند و تلاش میکند دانسته های دورش را بیاد آورد
درب باز می شود و من دوان دوان در حالی که از خود می پرسد:
من ، تو ، او ؟
من ، تو ، او ؟
لعنتی !!!!!!
بعدش چی بود؟
در بین من های دیگر گم میشود.
دیروز که وارد این محیط مجازی شدم
از اینکه میتونستم پشت یک آی دی قایم بشم و بدون اینکه کسی منو بشناسه حرف دلمو بدون هیچ سانسور و یا خود سانسوری بزنم ، احساس رضایت می کردم
بین من و دیگران هیچ وابسطه گی وچود نداشت و مثل مسافرانی بودیم که از کنار هم می گذشتیم ،
پس بدون هیچ ملاحظه ، صحبت می کردیم
نگران از دست دادن نبودم ، چون هنوز احساسٍ داشتنی بوجود نیامده بود
نگران مخدوش شدن دوستی ها نبودم ، چون هنوز دوستی ای شکل نگرفته بود
نگران مورد بی احترامی قرار گرفتن نبودم ،
چون هنوز در اینجا هویتی نداشتم که بهش بر بخوره
هراسی از جدل نبود ، پس نیازی به گارد دفاعی هم نداشتم
کلام دیگران تنها یک نظر بود و مرا آزار نمیداد ، چون هنوز متوقع نبودم
حتی نگران ترک کردن نبودم ، چون تعلقی وجود نداشت
و این ، نوعی سبکی در بحث و گفتگو
و اجازه کندوکاو در افکار خود را بهم میداد
لذتی که در گفتگو ها احساس می شد ، ناشی بود از یافتن یک فرکانس برای محک زدنٍ گیرنده های خودم ،
بدون اینکه فرستنده جای عمده ای از ذهن را پر کرده و اصل دریافت را تحت شعاع قرار داده باشد
..............
امروز در این محیط مجازی دوستانی دارم
که نبودشان دلتنگم می کند
و تاخیرشان نگرانم
وقتی که موضوعی را مطرح میکنم انتظار پاسخ شان را دارم
اما
از هرکدام در ذهن خود تصویری دارم که کلامشان نباید با آن تصویر نا همگون باشد
توقع دارم که حرف هایم را درک کنند
مرا بفهمند
و با من طوری صحبت کنند که نرنجم
آخر من اینجا برای خودم هویتی دست و پا کرده ام
و ترس از دست دادنش را دارم
اجازه گرفت وبا متانت در سمت دیگر صندلی نشست
به آرامی چند نفس از عطر و طراوت گلها نوشید
با نگاهش از درخت سرو به با لا خزید
و بر بال گنجشک به میان بنفشه های رنگارنگ شیرجه رفت
لبانش در حالی که انگار نمی خواستند لبخند عمیقش را بشکنند به آرامی باز شدند
چه شهر زیبایی
چه طبیعت شورانگیزی
چه هوای پاک و لطیفی
چه نعمت عظیمی است زندگی در چنین شهری
پرسیدم که مسافرید؟
گفت: آری
و ادامه داد
این پارک ها با پرنده های زیبایش
در کمتر جایی یافت می شود
و در حالی که سینه اش را دو باره از هوای پاک پر می کرد از روی صندلی برخاست
با عجله پرسیدم چند وقت است که اینجایید
با لبخندی خردمندانه گفت:
پنجاه سالی هست
و با گامهایی که انگار بر روی ابرها می گذاشت دور شد/.
نمی دانم چرا عادت کردم؟
و یا عادتم دادن
که با داستان زندگی کنم؟
داستانهایی با قدمت چند صد سال
چند ده سال
و گاه کمتر
داستانهایی که دیگران برایم ساخته اند
و یا آنهایی که
خود سعی بر ساختنشان دارم
کسی عینک منو ندیده؟؟؟؟
همه جا رو دنبالش گشتم
چندین بار
ولی نمیدونم کجاست
پیداش نمی کنم
این جملات رو زیر لب زمزمه میکرد و با چهره ای عصبی ، برافروخته و خسته اطرافش را جستجو می کرد
عینک را از روی میز برداشتم و گفتم ، احیانا دنبال این که نمی گردی؟
چرا چرا ، کجا بود؟
و بلافاصله اضافه کرد:
بعضی ها دو تا عینک دارن برای ابنجور مواقع
.............
براستی که ما در زندگی روانی خود چقدراین تجربه را تکرار می کنیم؟
صبح ها که هوا سرده ، بوق ماشین از کار میفته
اونم درست زمانی که می خوام از کنار خودرو دیگه سبقت بگیرم و احتمال انحراف به چپ طرف مقابل هم هست
یا اصلا می خوام بگم مواضب باشید که من اومدم
و یا، آقا جان یک خورده برو کنار تا رد شم
شاید هم بخوام عصبانیتمو از رفتار راننده ای که منو در نظر نگرفته بیان کنم
خلاصه هر چه که هست وقتی دست به صورت غیر ارادی میره روی بوق و هیچ صدایی در نمیاد ، چه حال بدی به آدم دست میده
یک لحظه میخوایی به جاش خودت فریاد بزنی
ولی اینکه راهش نیست و کسی هم صداتو نمیشنوه
و خلاصه یک خورده اعصاب میریزه به هم
اما نهایتا وقتی می بینی وسیله ای برای آگاه کردن دیگران از حضور خودنداری
و نمیتونی از اون ها بخواهی که اونطور که دوست داری باهات رفتار کنند
مجبور می شی به خودت و رانندگی خودت بیشتر توجه کنی
بدون هر گونه انتظار و توقع از دیگران
گمان کنم یک روز استفاده نکردن از بوق ماشین تجربه خوب و عینی ای باشه
از جلو یک پاساژ رد میشدم
تعداد زیادی موتور سیکلت در حاشیه خیابون پارک شده و فضای زیادی رو اشغال کرده بودن
ناگهان ماشین پلیسی ایستاد و چند سرباز پیاده شده و به طرف موتور سیکلت ها رفتند
دونفر از یک سمت
و دو نفر از سمت دیگه
یکی جلو و یکی عقب موتور ها رو می گرفتن و با قدری کشیدن ، فاصله ها رو کم می کردن
بعد از چند لحظه در وسط صف موتور ها ، یک فضای خالی نسبتا خوبی ایجاد شد
اون موقع چشمم به خط عابر پیاده ای افتاد که توسط پارک موتورسیکلت ها پوشیده شده بود ، و حالا به یمن همت سرباز ها داشت خود نمایی می کرد
خیلی ذوق زده شدم
چه کار فرهنگی قشنگی
تا مردم یاد بگیرن روی خط عابر پیاده توقف نکنن
ناخود آگاه داشتم می رفتم ازشون تشکر کنم
که
همون ماشین پلیس که سربازها ازش پیاده شده بودن
با یک دنده عقب
و با راهنمایی سربازها
در جا پارکی که براش درست کرده بودن
پارک کرد
بعد از مدتها به مغازه یکی از دوستان رفته بودم تا احوالی بپرسم
هنوز صحبتهای عادی گل نکرده بود که مردی عصا بدست برای گرفتن کمک و دادن خبر عمل جراحی ای که فردا داشت رشته کلاممان را برید
مطمئنا از قبل همدیگه رو می شناختن
چون با رفتنش ، دوستم شروع کرد به شرح بدبختیهای زندگی اون مرد
از اینکه کاسب بوده
بعد چطور ورشکست شده
چه بیماری هایی داره
اینکه اگه کمک چند نفر نبود و یک خانه محقر در پایین ترین نقطه شهر براش نخریده بودن الان باید کنار خیابون می خوابید
اینکه کمیته بهش کمک مختصری میکنه
دو تا پسر خیلی ناز و درس خون داره
و خلاصه آنچه که برای ریش شدن دل آدم لازم بود
و ادامه داد
آخه یک نفر دو نفر نیستند
نمیدونم چکار کنم
مگه ما هم چقد توانایی کمک داریم
کاش اینقدر میداشتیم که به همه کمک می کردیم
و در حالی که برای یک لحظه چشاش برق می زد گفت:
اگه داشته باشی
نمیدونی که بخشیدن چه لذتی داره
ضمن احترامی که برای گفته هاش قائل هستم
احساس بدی بهم دست داد
و یکبار دیگه (منیت ) رو دیدم
که در قالبی به ظاهر موجه
لذت جستجو می کرد
چند روزی هست که به دنبال یک سرماخودگی ساده صدایم شدیدا گرفته و صحبت کردن دشوارشده .
سرفه های پی در پی
و پشیمانی
پس از هر بار صحبت کردن
فکر به دنبال راه چاره میفته
ظاهرا راهی جز حذف بعضی از صحبت ها و یا موکول کردنشان به زمانی دیگر نیست
البته اگر تا آن زمان ارزش خودشون رو حفظ کرده باشن
نوعی سانسور شروع میشه
افکاری که قرار است به رشته کلام درآیند
غربال ، و سبک و سنگین میشن
حرف های اضافه
از جویبار روان کلام ، بیرون کشیده
و در کناری به رو هم انباشته میشن
حجمی عظیم از جملات
که میشه نگفت
یا
بهتره نگفت
شاید هم
نباید گفت.
- عشق
- من
- دیروز - امروز
- مسافر
- داستان
- عینک
- بوق
- یک کار فرهنگی
- لذتِ بخشیدن
- حرف اضافه
- پردیس من
- گریز
- روز مبادا
- احساس خوبی ندارم...
- دیگری در من
- من كيستم؟
- دوستت دارم ، اگه !!!!!!
- بهار چگونه بود؟
- کودکی
- رويا
- پيله کهنه
- سالار هاي جديد
- لوح ذهن
- هميشه ( كمي زود دير مي شود)
- چرا دوستش دارم؟
- که ياران فراموش کردند عشق
- اون کيه؟
- شيطان
- جاده زندگی
- زندگي مقايسه اي
